21

سلام عشق مامانی!

امروز هیچ چیز تازه ای یاد نگرفتم اما دلم برات تنگ شد! دلم خواستت! به قول مامانم باید مادر باشی تا بفهمی!!

گاهی فکر می کنم نکنه هیچ وقت به دنیا نیای؟ نکنه من تا آخر دنیا برای کسی بنویسم که هیچ وقت قرار نیست این صفحه رو باز کنه؟

عزیزکم!

گاهی از فکر نیومدنت می ترسم!

اتفاقای زیادی داره می افته و تو خبر نداری، مهمترینش همین دلتنگیه ست، همین حس خواستنت، همین عطش بغل کردنت...

شاید روزی که بزرگ شده باشی، من انقدر پیر باشم که حوصله این حرفارو نداشته باشم، یا شاید اینقدر درگیر کارو گرفتاری زندگی باشم که وقتشو نداشته باشم پس ... الان برات می نویسم:

اینجا یکی هست که از حالا که نیستی تا وقتی دنیا هست تورو دوست داره

اینجا یکی هست که این صفحه رو به عشق تو باز می کنه

اینجا یکی هست که لطافت دستاتو نرمی گونه هاتو حس می کنه//فقط کافیه چشماشو ببنده

چشماتو ببند ...

/ 1 نظر / 18 بازدید
بانو

سلام عزیز دلم ، ببخش که پاسخ کامنتت رو انقدر دیر میدم . چند ماهی نبودم و حالا رسیدم به دل نوشته تو عزیز دل . ازینکه به حلقه دعای ما سر زدی و محفل دعامون رو لینک کردی تا دستای بیشتری به قنوت بایستند تا حاجت روا شدن دوستانمون رو ببینند بینهایت ازت ممنونیم . این وبلاگت رو بیشتر از قبلی دوست دارم ... منم به گفته اطرافیان از روز اول مادر به دنیا اومدم و حالا ... زمونه نمیخواد من موهای هیچ دخترکی رو ببافم و سرنوشت هنوز نذاشته با پسربچه ای تفنگ بازی کنم ... خیلی از پست هات رو خوندم و با توجه به تاریخ اولین پست تا آخری مطمئن میشم که باردار نیستی و داری برای آینده ای مینویسی که مثل من دوست داری زودتر جاشو با حال عوض کنه . خدا پدر آسمونیت رو رحمت کنه و به همه شما صبری بده بی انتها . در اولین فرصت اسمشون رو با اجازت به آرامگاه مجازیمون اضافه میکنم . بازم پیشمون بیا ... [گل]